الان که توی وبلاگ ها می ری خیلی ها پست هایی گذاشتن که از تموم شدن تابستون گله دارن و شاید آخرین پست های تابستانی رو می ذارن و منم مثل همه شاید آخرین پست تابستانی پر از حرفم را می ذارم...
۴تیر-
از طرف کانون عضو های برتر انجمن یک اردوی کانونی داشتن... در تهران من و نیکو رفتیم خانوم مینو کریم زاده نویسنده ی کتاب ( پیش از بستن چمدان) آمده بودند. خیلی خوش گذشت... نیکو یادته؟ بی سرپرست مونده بودیم مربی نداشتیم؟ خانوم قربانعلی؟ چه حالی دادا...خوب بود برای شروع تابستانم خوب بود.
اول های ماه رمضان-
مسابقه ی کچن شعر خوانی دماوندی... به خودم جرئت دادم و شرکت کردم ممنونم از خانوم هدایت جون که باهام تمرین کرد و نفر اول شدم...جایزه هم تلسکوپ بود تلسکوپی که شبهای ماه رمضان ماه را با آن دید زدم!
ولادت امام حسن مجتبی(ع)-
در کانون افطاری داشتیم... چقدر حرص خوردم با زبون روزه.. حرص آدمو در میارن حالا گفتن نداره ولی ما زود تر رفته بودیم که نمایش تمرین کنیم که پسرا مرکز رفتن تو سالن و بیرون هم نیومدن...
جشن قرار بود ساعت ۶ باشه که فکر کنم ساعت یک ربع به هفت شروع شد و آخیش! ما دخترا جشنمونو به خوبی برگزار کردیم... عجب افطاری بودا... اما بالاخره من موهام توی این کانون سفید می شه.
۱۶ شهریور-
تولد استاد مرادی کرمانی....
از مامانم التماس کردم که منو ببره تازه به مرز گریه کردن هم رسیدم! و رفتیم با هزار تا بدبختی ساعت ده خودمونو رسوندیم حسینیه ارشاد آقاهه گفت خانونم ساعت ۳ بعد از ظهر بیاید... و ما وا رفتیم و مامانم عصبانی شد.و...
خلاصه تا ساعت سه بعد از ظهر چند بار خیابونای شریعتی رو بالا پایین کردیم و بالاخره جشن شروع شد نمی دونم رفتید سالن دکتر شریعتی یا نه؟ ولی خیلی بزرگه بهتون بگم ده تا ردیف بیشتر پر نشده بود...اولش که فقط منو مامانم و چند نفر دیگه بودیم و من گریه ام گرفت که چرا چرا چرا باید هیشکی نیاد؟ حالا خوبه تو وبلاگم هم نوشتما هیچ کس نیومد.
جشنواره بادبادک ها-
باد بادکم روی زمین راه رفت تو آسمونا نرفت عکس باب اسفنجی رو روش کشیده بودم. هرچی دویدم بالا نرفت...
جشنواره ی خوبی بود ولی اون چیزایی که توی جلسه ی کانون گفته بودن نبود؟ قرار بود به ما غرفه ی باز یافت بدن و ندادن...
در عوض یک روز مونده به جشنواره به ما گفتم نمایشنامه خوانی اجرا کنید و گروه ما نبودن بچه هامون مشهد بودن و من بیچاره مجبور شدم در مدت کوتاه با اعضای جدید تمرین کنم خودم از اجرا راضی نبودم هم طولانی شد و هم بعد از دادن جایزه ها اجرا کردیم هیچ کس گوش نکر فقط یک سری بی جنبه مسخره کردن ببین کار ما به کجا کشیده که یه بچه ی فسقله ی دبستانی ما رو مسخره می کنه منم کم نیاوردم و وسط نمایش نامه خوانی هم چین چشم غره رفتم که دیگه جرئت نکرد حرف بزنه....
نمایش نامه خوانیمون با اسم داستان آدمهای آبرو دار بود که قبلا هم در یکی جشن های کانون اجرا کردیم این دفعه من راوی بودم ولی دفعه ی قبل نقشم صدای مرد خانواده بود با تیکه کلام (هزارماشالله) که پسرای بی جنبه ی مرکز مون تا آخر جشن هزار ماشالله هزار ماشالله می کردن. خدا رو شکر جشن هامون جدا شده! جدا شده و می تونیم با خیال راحت نمایش جرا کنیم بدون هیچ نگرانی...
تابستون مثل برق و باد گذشت ولی یکی بهترین روزاش اون روزی بود که با نیکو رفتیم عکاسی:
اون روز دوشنبه بود ...
یکی از دوشنبه های ماه مرداد...
یک روز قبل از رفتنم به مسافرت یزد...
نیکو زنگ زد و گفت جان زمین در خطره برای مسابقه ی دوچرخه تورو خدا بیا... و من اومدم قرارمون ساعت 11 صبح کنار کلاس ریاضی...
تاکسی به زور گیرم اومد و خودمو رسوندم...
از کنار مغازه فرش فروشی میدون 17 شهریور گذشتیم دو دل بودیم که بریم تو یا نه؟ و نرفتیم ... رفتیم دنبال سارا و اونم با هامون اومد. از روی پل وحشتناک محله قاضی رد و شدیم و کلوچ با دوربین من عکس گرفت...مستقیم رفتیم. دل به دریا زدیم و رفتیم شیخ شبلی...وسط خیابون داشتیم از مسجد جامع عکس می گرفتیم سارا هم مثل یک راهنمای موزه برامون از خاطرات بابا بزرگش و ... می گفت که یک دفعه یه ماشین اومد و راننده اش گفت: اگه وسط خیابون عکس بگیرید دیگه دیگه...( خودمونم نفهمیدیم چی گفت؟)
و بعد سارا ما رو از یه جاهای باحال خنک و کوچه های خیلی خیلی باریک برد تا رسیدیم به شیخ شبلی...در ورودی بسته بود ولی ما از روی دیوار پریدیم تو و من با چادر پریدم...
رفتیم تو. در اصلی شیخ شبلی باز بود....
وااااااااااااااااای اولین بار بود که می رفتم توش کلی حال کردیم و یک عالمه عکس گرفتیم.
بعد از کوچه پس کوچه ها وارد خیابون اصلی شدیم و من از همون آقا مهربونه ی اسباب بازی فروش عکس گرفتم و جرئت کردیم و از همون آقای فرش فروش هم عکس گرفتیم.وقتی اومدم خونه و عکس ها رو نگاه کردم حدود 100 عکس شده بود. خیلی خوش گذشت...

همون جایی که وسط خیابون بودیم و آقاهه یه چیزی گفت!

دیوار قشنگ شیخ شبلی ....افتخار دماوند...

آقای اسباب بازی فروش که نیکو و سارا ازش مهره های فیروزه ای خریدن و یه دونه هم اضافه به نیکو داد و گفت: بده به اون خانوم که داره عکس می گیره. منو می گفت... ممنونم ازت آقای اسباب بازی فروش!

آقای فرش فروش که بهشون گفتیم لطفا مشغول کارتون باشید ما ازتون عکس می گیریم....

شعر خوانی کچن!
من اون وسط ایستادم
پشت پارسا پسر خانوم هدایت که نفر سوم شد.
+ تابستان عزیزم خداحافظ...
روزهایی پر از درسهای شیرین مدرسه آرزو مندم... خوش باشید!