نامه های کوفی...

عکس های گرافیکی و بسیار زیبا ویژه ماه محرم | wWw.Alamto.Com

 

نامه بیست و سوم

بره ها را خوابانده اند

تاپیش پای عزادارانت

قربانی کنند

-تشنه-

می دانم تو اگر بودی

رهایشان می کردی

-سیراب-

( کاملا با چنین صحنه ای مواجه شدم و تا مرز گریه هم رفتم)

نامه هفدهم

ظهر دیروز

بیابان و پیکر های بی سر

عصر امروز

خیابان و ظرف های یکبار مصرف

کتاب نامه های کوفی از استاد سعید بیابانکی یکی از قشنگ ترین و بهترین کتابهای شعری هست که بابام بهم معرفی کرد. فصل سوم  کتاب دارای بیست و پنج نامه ی کوفی است. که بهتون پیشنهاد می کنم کتاب رو تهیه کنید و مطالعه کنید....( دو شعر بالا از همین کتاب بود.)

 

 

 

تصویری از رنج کودکان....

آدمی نیستم که با دیدن فیلم هندی و فیلم های غم انگیز احساساتی بشم ولی با دیدن این سریال دلم می خواد بزنم زیر گریه!

*همه ی بچه های ما

به کارگردانی تاجبخش فنائیان

و بازی: ستاره اسکندی و امیر آقایی و...

شبها ساعت ۹ یا ۹ و نیم از شبکه ی ۲

+ دلم نیومد که شما را به دیدن این سریال دعوت نکنم. چون واقعا قشنگه در باره ی کودکان کار هست...

وقتی که این سریال رو می بینم دلم می خواد خودم هم اونقدر پول داشتم که به همه ی کودکان کار کمک می کردم....دختر کوچولو های خوشگل... دختر هایی که تل می فروشن... پسر کوچولو هایی که ساز می زنن و...

همه ی بچه هایی که از نعمت درس خوندن و مدرسه رفتم و لبخند زدن محروم می شن! بهتون پیشنهاد می کنم که این فیلم رو ببنین...

شاید بیشتر قدر خودمون و خانوادمونو بدونیم...

عکس فیلم

 

 

قالب وبلاگم....

سلامی دوباره...

دوستان عزیزم  آنقدر نظر لطف دارن که هدیه های ارزشمندشون تمومی نداشت و شرمنده کردن. واقعا ممنونم ازشون و امیدوارم تولد خودشون جبران کنم.

 نیکو جون باری دگر شرمنده کردن ما رو ( کتاب آه باران فریدون مشیری)

زهرا جون (کتاب تا صبح تابناک اهورایی فریدون مشیری)

نگین عزیزم( یک عروسک مو زرد فرفری)

فاطی جون( یک گاو کوچولو  روی ماه و یک کارت تبریک محشر باب اسفنجی) نوشتم محشر الکی نیستا خیلی قشنگ بود.

رعنا خانوم گل( یک دستبند نارنجی خوشگل و یک کارت تبریک خوشگل تر...)

و تبریک های دوستای گلم  دلی  جون و کلوچه نارگیلی و همه و همه....

http://upload7.ir/viewer.php?file=82438377072340986156.jpg

 

و بابا و مامانم که اون چیزی رو که می خواستم خریدن:

دو جلد از کتابهای فاضل نظری که تکمیل شدن یعنی قبلا دو جلد دیگه شو داشتم. (نمی دونم فهمیدید یا نه؟)

 

http://upload7.ir/viewer.php?file=95403521332545640718.jpg

http://upload7.ir/viewer.php?file=91581576063051946888.jpg

 

+ چند روز پیش داشتم به قالب وبلاگم از یه زاویه ی دیگه نگاه میکردم...

اون دختر خوشگله داره آشپزی می کنه اصلا داره کیک می پزه مهم اینه که داره کاری رو انجام می ده که مدیر وبلاگ که بنده باشم اصلا بلد نیست...حتی در حد یک نیمرو...تخم مرغ رو می شکونما ولی پوستشم می افته توش

دست و پا چلفتی نیستما ولی خب دوست ندارم...ولی در عوضش ظرف شدن. مثل ماه ظرف می شورم...ظرف شستن رو دوست دارم  حس قشنگی به آدم می ده...کف زدن و آب کشیدن ....

تمیز کردن...

پاکی...

ولی اگه بخوام غذا درست کنم هزار تا ظرف کثیف می کنم یکی از دلایلی که مامانم نمی ذاره آشپزی کنم همینه.

یه بار با دختر خالم اومدیم سیب زمینی سرخ کنیم ۷ تا قاشق کثیف کردیم

خب دیگه بماند که اول راهنمایی برای عملی حرفه الویه درست کردیم و معلممون حالش داشت بد می شد. ۴ نفر بودیم در یک گروه ۸ تا دست الویه رو هم می زد....

امیدوارم که شما آشپزی تون خوب باشه!

 

 

چهار روز گذشته از پاییز...

یک کیک

               چارده شمع

یک عکس یادگاری

                         یک گل سرخ

                                             با چند شاخه میخک

یک بوسه تولد

                     یک «روز تو مبارک!»

یک خودنویس قرمز

                           چندین کتاب «تن تن»

یک فکر بکر

                 یک عطر

                                با یک بلوز و دامن

   یک نقشه طرح تازه

                               تصمیم های بسیار

یک کیک سیزده شمع

                      دیروز بود انگار...

 «آتوسا صالحی»

+ اصلا انگاری این شعر  رو خانم صالحی برای من گفته منی که ۴ مهر تولدم بود و چهارده سالگی ام را پشت سر گذاشتم. ۱۴ سال پر از اتفاقات خوب و بد ...

و خدایی که همیشه هوایم را داشته و دارد.

تاریخ تولدم رو خیلی دوست دارم .

من وقتی چهار روز از پاییز گذشته بود به دنیا اومدم  ساعت ۱۰ و نیم شب.

دیشب تا ساعت یک شب بیدار بودم دوست داشتم اولین دقایق روز تولدم را بیدار باشم و هزار هزار آرزوی خوب بکنم. بیشتر کتابهای شعرم را ریختم روی تخت و خواندم و اول از همه همین شعر خانم آتوسا صالحی  را خواندم

کتاب نامه های کوفی (سعید بیابانکی)  کتاب اقلیت(فاضل نظری)

روزها و نامه ها( فرشته ساری) آینه های ناگهان ( قیصر امین پور) سوت سکوت(عباس تربن) و....از هرکدام چند شعر خواندم و اولین دقایق تولدم را اینطور گذراندم.

http://upload7.ir/viewer.php?file=11923608589596950535.jpg

و یکی از بهترین کاری که انجام دادم رفتم یه جای خوب... یه جایی رفتم که از اونجا (در شب) کل شهر گیلاوند معلوم بود در ذهنتون تصور کنید شب.... آسمانی که قامت راست کرده(با تک و توکی ستاره) و ساختمان های سر به فلک کشیده ای که هزار چراغ روشن دارند. من شیفته ی چنین منظره ای هستم و ممنونم از بابا و مامانم که لطف کردند و خل بازی های منو تحمل کردند و یک ربع نیم ساعتی منتظر ماندند تا من یک دل سیر نگاه کنم. ( و خواستم که این هدیه توولدم باشه) هرچند هیچ گاه از دیدن چنین جایی سیر نمی شوم.

ووو...

خیلی خیلی خیلی ممنونم از دوستای گلم:

از نیکو جوووووووون که اولین هدیه ی تولدم را داد ( یک دستبند محشر هندونه ای خوشگل) واقعا ازت ممنونم.

http://upload7.ir/viewer.php?file=72421312121310034629.jpg

از سارا جووووووون که با هم رفتیم کتابشهر و برام یه دفتر خوشگل و یه کارت تبریک خوشگل تر خرید. از ته دلم ممنونم ازت سارا جون.

http://upload7.ir/viewer.php?file=76231349193061943684.jpg

و تبریک های غافلگیر کننده ی رکساناجون و فاطمه ی عزیزم. ( خیلی خوشحالم که روز تولدم یادتون بود. خیلی  خیلی ممنون)

و از همه ی دوستان خوبم مثل: گردویی. کلوچه ی فندقی. کلوچه نارگیلی. توت فرنگی .نسیم ارغوانی. شیدا جون . فاطی جون. و خاله خانوم ( رئیس قبلی) و همه و همه ممنونم.

 

 

تابستون جون!

الان که توی وبلاگ ها می ری خیلی ها پست هایی گذاشتن که از  تموم شدن تابستون گله دارن و شاید آخرین پست های تابستانی رو می ذارن و منم مثل همه شاید آخرین پست تابستانی پر از حرفم را می ذارم...

۴تیر-

از طرف کانون عضو های برتر انجمن یک اردوی کانونی داشتن... در تهران من و نیکو رفتیم خانوم مینو کریم زاده نویسنده ی کتاب ( پیش از بستن چمدان) آمده بودند. خیلی خوش گذشت... نیکو یادته؟ بی سرپرست مونده بودیم مربی نداشتیم؟ خانوم  قربانعلی؟ چه حالی دادا...خوب بود برای شروع تابستانم خوب بود.

اول های ماه رمضان-

مسابقه ی کچن شعر خوانی دماوندی... به خودم جرئت دادم و شرکت کردم  ممنونم از خانوم هدایت جون که باهام تمرین کرد و نفر اول شدم...جایزه هم تلسکوپ بود تلسکوپی که شبهای ماه رمضان ماه را با آن دید زدم!

ولادت امام حسن مجتبی(ع)-

در کانون افطاری داشتیم... چقدر حرص خوردم با زبون روزه.. حرص آدمو در میارن حالا  گفتن نداره ولی ما زود تر رفته بودیم که نمایش تمرین کنیم که پسرا مرکز رفتن تو سالن و بیرون هم نیومدن... 

جشن قرار بود ساعت ۶ باشه که فکر کنم ساعت یک ربع به هفت شروع شد و آخیش! ما دخترا جشنمونو به خوبی برگزار کردیم... عجب افطاری بودا... اما بالاخره من موهام توی این کانون سفید می شه.

۱۶ شهریور-

تولد استاد مرادی کرمانی....

از مامانم التماس کردم که منو ببره تازه به مرز گریه کردن هم رسیدم! و رفتیم با هزار تا بدبختی ساعت ده خودمونو رسوندیم حسینیه ارشاد آقاهه گفت خانونم ساعت ۳ بعد از ظهر بیاید... و ما وا رفتیم و مامانم عصبانی شد.و...

خلاصه تا ساعت سه بعد از ظهر چند بار خیابونای شریعتی رو بالا پایین کردیم و بالاخره جشن شروع شد  نمی دونم رفتید سالن دکتر شریعتی یا نه؟ ولی خیلی بزرگه بهتون بگم ده تا ردیف بیشتر پر نشده بود...اولش که فقط منو مامانم و چند نفر دیگه بودیم و من گریه ام گرفت که چرا چرا چرا باید هیشکی نیاد؟ حالا خوبه تو وبلاگم هم نوشتما هیچ کس نیومد.

جشنواره بادبادک ها-

باد بادکم  روی زمین راه رفت تو آسمونا نرفت عکس باب اسفنجی رو روش کشیده بودم. هرچی دویدم بالا نرفت...

جشنواره ی خوبی بود ولی اون چیزایی که توی جلسه ی کانون گفته بودن نبود؟ قرار بود به ما غرفه ی باز یافت بدن و ندادن...

در عوض  یک روز مونده به جشنواره به ما گفتم نمایشنامه خوانی اجرا کنید و گروه ما نبودن بچه هامون مشهد بودن و من بیچاره مجبور شدم در مدت کوتاه با اعضای جدید تمرین کنم خودم از اجرا راضی نبودم هم طولانی شد و هم بعد از دادن جایزه ها اجرا کردیم هیچ کس گوش نکر فقط یک سری بی جنبه مسخره کردن ببین کار ما به کجا کشیده که یه بچه ی فسقله ی دبستانی ما رو مسخره می کنه منم کم نیاوردم و وسط نمایش نامه خوانی هم چین چشم غره رفتم که دیگه جرئت نکرد حرف بزنه....

نمایش نامه خوانیمون با اسم داستان آدمهای آبرو دار بود که قبلا هم در یکی جشن های کانون اجرا کردیم این دفعه من راوی بودم ولی دفعه ی قبل نقشم صدای مرد خانواده بود با تیکه کلام (هزارماشالله) که پسرای بی جنبه ی مرکز مون تا آخر جشن هزار ماشالله هزار ماشالله می کردن. خدا رو شکر جشن هامون جدا شده! جدا شده و می تونیم با خیال راحت نمایش جرا کنیم بدون هیچ نگرانی...

تابستون مثل برق و باد گذشت ولی یکی بهترین روزاش اون روزی بود که با نیکو رفتیم عکاسی:

اون روز دوشنبه بود ...
یکی از دوشنبه های ماه مرداد...
یک روز قبل از رفتنم به مسافرت یزد...
نیکو زنگ زد و گفت جان زمین در خطره برای مسابقه ی دوچرخه تورو خدا بیا... و من اومدم قرارمون ساعت 11 صبح کنار کلاس ریاضی...
تاکسی به زور گیرم اومد و خودمو رسوندم...
از کنار مغازه فرش فروشی میدون 17 شهریور گذشتیم دو دل بودیم که بریم تو یا نه؟ و نرفتیم ... رفتیم دنبال سارا و اونم با هامون اومد. از روی پل وحشتناک محله قاضی رد و شدیم و کلوچ با دوربین من عکس گرفت...مستقیم رفتیم. دل به دریا زدیم و رفتیم شیخ شبلی...وسط خیابون داشتیم از مسجد جامع عکس می گرفتیم سارا هم مثل یک راهنمای موزه برامون از خاطرات بابا بزرگش و ... می گفت که یک دفعه یه ماشین اومد و راننده اش گفت: اگه وسط خیابون عکس بگیرید دیگه دیگه...( خودمونم نفهمیدیم چی گفت؟)
و بعد سارا ما رو از یه جاهای باحال خنک و کوچه های خیلی خیلی باریک برد تا رسیدیم به شیخ شبلی...در ورودی بسته بود ولی ما از روی دیوار پریدیم تو و من با چادر پریدم...
رفتیم تو. در اصلی شیخ شبلی باز بود....
وااااااااااااااااای اولین بار بود که می رفتم توش کلی حال کردیم و یک عالمه عکس گرفتیم.
بعد از کوچه پس کوچه ها وارد خیابون اصلی شدیم و من از همون آقا مهربونه ی اسباب بازی فروش عکس گرفتم و جرئت کردیم و از همون آقای فرش فروش هم عکس گرفتیم.وقتی اومدم خونه و عکس ها رو نگاه کردم حدود 100 عکس شده بود. خیلی خوش گذشت...

http://upload7.ir/viewer.php?file=94658418431712624545.jpg


همون جایی که  وسط خیابون بودیم و آقاهه یه چیزی گفت!

http://upload7.ir/viewer.php?file=37103003917766782464.jpg

دیوار قشنگ شیخ شبلی ....افتخار دماوند...

http://upload7.ir/images/62556635369499176080.jpg

آقای اسباب بازی فروش که نیکو و سارا ازش مهره های فیروزه ای خریدن و یه دونه هم  اضافه به نیکو داد و گفت: بده به اون خانوم که داره عکس می گیره. منو می گفت... ممنونم ازت آقای اسباب بازی فروش!

http://upload7.ir/viewer.php?file=80489401375389474886.jpg

آقای فرش فروش که بهشون گفتیم لطفا مشغول کارتون باشید ما ازتون عکس می گیریم....

شعر خوانی کچن! 

من اون وسط ایستادم پشت پارسا پسر خانوم هدایت که نفر سوم شد.

 

+ تابستان عزیزم خداحافظ...

روزهایی پر از درسهای شیرین مدرسه آرزو مندم... خوش باشید!

منِ نوجوانِ کودک...

شناسنامه ام  می گوید نوجوانم...

قد و قیافه ام هم می گوید نوجوانی...

مدرسه ای که می روم هم می گوید نوجوانم...

اما کله ام نه!

کله ای که از آن گاهی بوی قورمه سبزی بلند می شود...

کله ام می گوید هنوز کودکی...

همان کودکی که، شب ها بدون عروسکش خوابش نمی بَرد...

همان کودکی که

خاله بازی را بهترین بازی دنیا می دانَد....

همان کودکی که هنوز هم کتاب حسنی را می خوانَد..

کودکی که هنوز هم موهایش را با گل سر خرگوشی  جمع می کند...

همانی که عروسک های مو طلایی اش را بغل می کند و هنوز هم حرف دلش را با آنها می گوید...

و کودکی که

قد و سنش نوجوانانه شده

                             اما کله اش نه!

                                                   کله ای که هنوز کودک است!

http://upload7.ir/viewer.php?file=71956862169015468240.jpg

 

 

+ متن و عکس از خودم بود.

این گل سر های قشنگ رو هنوز هم به موهام می زنم...

تولــــــــــــــــــــــــــدش مبارک!

هوشنگ مرادی کرمانی

هفته‌نامه‌ی همشهری دوچرخه شماره‌ی685

 

همان چهره ی مهربان و دوست داشتنی ای که نویسنده ی کتاب های خمره و ناز بالش و قصه های مجید و داستان جذاب ماه شب چهارده است. که در ۱۶ شهریور در کرمان به دنیا آمده....

هر چه از هوشنگ مرادی کرمانی بگویم کم گفته ام.... و حالا فرصتی مناسب برای کسانی همچون من که دوستدار  مرادی کرمانی و کتاب و هایش هستند.

گرامیداشت سالروز تولد مرادی کرمانی در کتابخانه حسینیه ارشاد

می توانید اطلاعات بیشتری رو  در این آدرس ها پیدا کنید:

http://www.mehrnews.com/detail/News/2126902

http://hamshahrionline.ir/details/229424

 

 

دنیای من از لنز دوربین..

نزدیکای عید پارسال بود که دوربین خریدم ... دور بین داشتن ذوق و شوق داره. دوربینمو خیلی جاها بردم از کویر یزد گرفته تا بازار رشت....از باغ دولت آباد یزد گرفته تا حمام فین کاشان. طی این دوره تجربه های جالبی هم داشتم. یکبار توی بازار رشت از یه مرد قوری فروش اجازه گرفتم که ازش عکس بگیرم، با کمال میل قبول کرد و بعد از اینکه عکسم تموم شد، رفتم یکی دو متر جلو تر که دیدم داره صدام می کنه: خانوم خانوم بیا از منو همکارام هم عکس بگیر. و کنار مردی خودش رو آماده ی عکس گرفتن می کرد و حوله فروش بود،ایستاد و  من ازشون عکس گرفتم. بعضی هاشون هم  همین طور که داد می زدن برای اینکه مردم از جنس هاشون بخرن بین تبلیغ هاشون می گفتن : آی دختر ماشالله بگیر بگیر عسک و فیلم بگیر.

وقتی دوربین دستت می گیری احساس قشنگی داره دنیا از پشت لنز دوربین - از نظر من- قشنگه تره!

 

http://www.7upload.ir/viewer.php?file=u013681_IMG_0359.jpg

 

آقای قوری فروش مهربون

اینقدر پیاده رو شلوغ بود و مردم هول می دادن و غر می زدن که خانوم وسط راه عکس می گیری، که عکسم تار شد. ببخشید دیگه!

حال این روزهای من....خانجون و خواب شمرون.

یه خونه دیدم توی همین دماوند خودمون... توی شب... پنجره های مشبکی رنگی داشت...اون خونه یه جوریه مرموزه...با تمام وجودم آزرو می کنم که یه روزی بتونم برم توش...سبکش قدیمیه منو یاد خونه ی نیما یوشیج میندازه!

+خانجون وخواب شمرون

كتاب خانجون و خواب شمرون

(شب وقتی دلشکسته و دماغ سوخته گوش تا گوش تو پشت بوم ، زیر آسمون ردیف شدیم و صدای مخملی دایی که پای شیر می خوند ، گوشمون رو نوازش کرد و مهتاب مثل یه تصنیف اومد که شب رو قشنگ تر کنه ، یه دفعه دیدیم یه فانوس عین ستاره ای که تو دل شب برق بزنه ، از بیخ گوشمون بالا رفت و . . . ) 

کتابی عالی...اصلا یه جوری بود یه جور قدیمی یه جوری که کاملا باهاش ارتباط برقرار کردم...اصلا توصیف حال و هوای کوچه های شمرون عالی بود...وقتی که این کتاب رو می خوندم دلم می خواست زمان بره عقب دوباره خونه ها یک طبقه ای بشن...پنجره ها مشبکی و... اصلا قدیم بشه همه چیز قدیمی بشه... و دلم خواست که خانجون داشته باشم...

+نمیدونم چرا نشر حوض نقره این کتاب رو برای گرده سنی ج انتخاب کرده در حالیکه خود من بعضی از جمله ها رو چند بار باید می خو ندم! تازه در شناسنامه ی کتاب نوشته که داستان کوتاه، داستان تخیلی، داستان کودکان... نمی دونم چه فکری کردن؟ اما کتابش برای نوجوان ها عالیه... البته من که کاره ای نیستم ولی خب نظره...

+ یهویی دلم خواست بتونم توی حیاط خونمون سبزی بکارم...گل بکارم...درخت بکارم کلا یه چیزی بکارم  ولی نمیشه! راستی قبل از امتحان ها کلی سعی کردم تا برای حیاط خونمون حوض بخرم اما نشد... خب شاید همسایه ها قبول نکردند اونوقت چی؟ اصلا مطمئنم که قبول نمی کنن!

قایق کاغذی...

یک جفت کفش

چند جفت جوراب با رنگ های نارنجی و بنفش

یک جفت گوشواره ی آبی

یک جفت ...

کشتی نوح است

این چمدان که تو می بندی !

بعد

صدای در

از پیراهنم گذشت

از سینه ام گذشت

از دیوار اتاقم گذشت

از محله های قدیمی گذشت

و کودکی ام را غمگین کرد.

کودک بلند شد

و قایق کاغذی اش را بر آب انداخت

او جفت را نمی فهمید

تنها سوار شد

آب ها به آینده می رفتند.

همین جا دست بردم به شعر

و زمان را

مثل نخی نازک

بیرون کشیدم از آن

دانه های تسبیح ریختند :

من ... تو

کودکی ...

... قایق کاغذی

نوح ...

... آینده

...

تو را

با کودکی ام

بر قایق کاغذی سوار کردم و

به دوردست فرستادم

بعد با نوح

در انتظار طوفان قدم زدیم

                                             

                                     گروس عبدالملکیان