<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نانوشته</title>
<link>https://naaneveshteh.blogfa.com</link>
<description>هم قصّه ی نانموده دانی                                                       هم نامه ی نانوشته خوانی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 14 Nov 2013 06:17:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>نامه های کوفی...</title>
<link>https://naaneveshteh.blogfa.com/post/59</link>
<description>نامه بیست و سوم بره ها را خوابانده اند تاپیش پای عزادارانت قربانی کنند -تشنه- می دانم تو اگر بودی رهایشان می کردی -سیراب- ( کاملا با چنین صحنه ای مواجه شدم و تا مرز گریه هم رفتم) نامه هفدهم ظهر دیروز بیابان و پیکر های بی سر عصر امروز خیابان و ظرف های یکبار مصرف کتاب نامه های کوفی از استاد سعید بیابانکی یکی از قشنگ ترین و بهترین کتابهای شعری هست که بابام بهم معرفی کرد. فصل سوم کتاب دارای بیست و پنج نامه ی کوفی است.</description>
<pubDate>Thu, 14 Nov 2013 06:17:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>naaneveshteh</dc:creator>
<guid>naaneveshteh.blogfa.com/post/59</guid>
</item>
<item>
<title>تصویری از رنج کودکان....</title>
<link>https://naaneveshteh.blogfa.com/post/58</link>
<description>آدمی نیستم که با دیدن فیلم هندی و فیلم های غم انگیز احساساتی بشم ولی با دیدن این سریال دلم می خواد بزنم زیر گریه! *همه ی بچه های ما به کارگردانی تاجبخش فنائیان و بازی: ستاره اسکندی و امیر آقایی و... شبها ساعت ۹ یا ۹ و نیم از شبکه ی ۲ + دلم نیومد که شما را به دیدن این سریال دعوت نکنم. چون واقعا قشنگه در باره ی کودکان کار هست... وقتی که این سریال رو می بینم دلم می خواد خودم هم اونقدر پول داشتم که به همه ی کودکان کار کمک می کردم....دختر کوچولو های خوشگل...</description>
<pubDate>Wed, 16 Oct 2013 07:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>naaneveshteh</dc:creator>
<guid>naaneveshteh.blogfa.com/post/58</guid>
</item>
<item>
<title> قالب وبلاگم....</title>
<link>https://naaneveshteh.blogfa.com/post/57</link>
<description>سلامی دوباره... دوستان عزیزم آنقدر نظر لطف دارن که هدیه های ارزشمندشون تمومی نداشت و شرمنده کردن. واقعا ممنونم ازشون و امیدوارم تولد خودشون جبران کنم. نیکو جون باری دگر شرمنده کردن ما رو ( کتاب آه باران فریدون مشیری) زهرا جون (کتاب تا صبح تابناک اهورایی فریدون مشیری) نگین عزیزم( یک عروسک مو زرد فرفری) فاطی جون( یک گاو کوچولو روی ماه و یک کارت تبریک محشر باب اسفنجی) نوشتم محشر الکی نیستا خیلی قشنگ بود.</description>
<pubDate>Thu, 03 Oct 2013 17:44:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>naaneveshteh</dc:creator>
<guid>naaneveshteh.blogfa.com/post/57</guid>
</item>
<item>
<title>چهار روز گذشته از پاییز...</title>
<link>https://naaneveshteh.blogfa.com/post/56</link>
<description>یک کیک چارده شمع یک عکس یادگاری یک گل سرخ با چند شاخه میخک یک بوسه تولد یک «روز تو مبارک!» یک خودنویس قرمز چندین کتاب «تن تن» یک فکر بکر یک عطر با یک بلوز و دامن یک نقشه طرح تازه تصمیم های بسیار یک کیک سیزده شمع دیروز بود انگار... «آتوسا صالحی» + اصلا انگاری این شعر رو خانم صالحی برای من گفته منی که ۴ مهر تولدم بود و چهارده سالگی ام را پشت سر گذاشتم. ۱۴ سال پر از اتفاقات خوب و بد ... و خدایی که همیشه هوایم را داشته و دارد.</description>
<pubDate>Thu, 26 Sep 2013 18:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>naaneveshteh</dc:creator>
<guid>naaneveshteh.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
<item>
<title>تابستون جون!</title>
<link>https://naaneveshteh.blogfa.com/post/54</link>
<description>الان که توی وبلاگ ها می ری خیلی ها پست هایی گذاشتن که از تموم شدن تابستون گله دارن و شاید آخرین پست های تابستانی رو می ذارن و منم مثل همه شاید آخرین پست تابستانی پر از حرفم را می ذارم... ۴تیر- از طرف کانون عضو های برتر انجمن یک اردوی کانونی داشتن... در تهران من و نیکو رفتیم خانوم مینو کریم زاده نویسنده ی کتاب ( پیش از بستن چمدان) آمده بودند. خیلی خوش گذشت... نیکو یادته؟ بی سرپرست مونده بودیم مربی نداشتیم؟ خانوم قربانعلی؟ چه حالی دادا...خوب بود برای شروع</description>
<pubDate>Tue, 17 Sep 2013 17:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>naaneveshteh</dc:creator>
<guid>naaneveshteh.blogfa.com/post/54</guid>
</item>
<item>
<title>منِ نوجوانِ کودک...</title>
<link>https://naaneveshteh.blogfa.com/post/53</link>
<description>شناسنامه ام می گوید نوجوانم... قد و قیافه ام هم می گوید نوجوانی... مدرسه ای که می روم هم می گوید نوجوانم... اما کله ام نه! کله ای که از آن گاهی بوی قورمه سبزی بلند می شود... کله ام می گوید هنوز کودکی... همان کودکی که، شب ها بدون عروسکش خوابش نمی بَرد... همان کودکی که خاله بازی را بهترین بازی دنیا می دانَد.... همان کودکی که هنوز هم کتاب حسنی را می خوانَد.. کودکی که هنوز هم موهایش را با گل سر خرگوشی جمع می کند...</description>
<pubDate>Wed, 11 Sep 2013 08:18:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>naaneveshteh</dc:creator>
<guid>naaneveshteh.blogfa.com/post/53</guid>
</item>
<item>
<title>تولــــــــــــــــــــــــــدش مبارک!</title>
<link>https://naaneveshteh.blogfa.com/post/52</link>
<description>هوشنگ مرادی کرمانی همان چهره ی مهربان و دوست داشتنی ای که نویسنده ی کتاب های خمره و ناز بالش و قصه های مجید و داستان جذاب ماه شب چهارده است. که در ۱۶ شهریور در کرمان به دنیا آمده.... هر چه از هوشنگ مرادی کرمانی بگویم کم گفته ام.... و حالا فرصتی مناسب برای کسانی همچون من که دوستدار مرادی کرمانی و کتاب و هایش هستند. گرامیداشت سالروز تولد مرادی کرمانی در کتابخانه حسینیه ارشاد می توانید اطلاعات بیشتری رو در این آدرس ها پیدا کنید:</description>
<pubDate>Thu, 05 Sep 2013 16:59:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>naaneveshteh</dc:creator>
<guid>naaneveshteh.blogfa.com/post/52</guid>
</item>
<item>
<title>دنیای من از لنز دوربین..</title>
<link>https://naaneveshteh.blogfa.com/post/51</link>
<description>نزدیکای عید پارسال بود که دوربین خریدم ... دور بین داشتن ذوق و شوق داره. دوربینمو خیلی جاها بردم از کویر یزد گرفته تا بازار رشت....از باغ دولت آباد یزد گرفته تا حمام فین کاشان. طی این دوره تجربه های جالبی هم داشتم. یکبار توی بازار رشت از یه مرد قوری فروش اجازه گرفتم که ازش عکس بگیرم، با کمال میل قبول کرد و بعد از اینکه عکسم تموم شد، رفتم یکی دو متر جلو تر که دیدم داره صدام می کنه: خانوم خانوم بیا از منو همکارام هم عکس بگیر.</description>
<pubDate>Sun, 01 Sep 2013 08:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>naaneveshteh</dc:creator>
<guid>naaneveshteh.blogfa.com/post/51</guid>
</item>
<item>
<title>حال این روزهای من....خانجون و خواب شمرون.</title>
<link>https://naaneveshteh.blogfa.com/post/50</link>
<description>یه خونه دیدم توی همین دماوند خودمون... توی شب... پنجره های مشبکی رنگی داشت...اون خونه یه جوریه مرموزه...با تمام وجودم آزرو می کنم که یه روزی بتونم برم توش...سبکش قدیمیه منو یاد خونه ی نیما یوشیج میندازه! +خانجون وخواب شمرون (شب وقتی دلشکسته و دماغ سوخته گوش تا گوش تو پشت بوم ، زیر آسمون ردیف شدیم و صدای مخملی دایی که پای شیر می خوند ، گوشمون رو نوازش کرد و مهتاب مثل یه تصنیف اومد که شب رو قشنگ تر کنه ، یه دفعه دیدیم یه فانوس عین ستاره ای که تو دل شب برق</description>
<pubDate>Sun, 11 Aug 2013 08:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>naaneveshteh</dc:creator>
<guid>naaneveshteh.blogfa.com/post/50</guid>
</item>
<item>
<title>قایق کاغذی...</title>
<link>https://naaneveshteh.blogfa.com/post/49</link>
<description>یک جفت کفش چند جفت جوراب با رنگ های نارنجی و بنفش یک جفت گوشواره ی آبی یک جفت ... کشتی نوح است این چمدان که تو می بندی ! بعد صدای در از پیراهنم گذشت از سینه ام گذشت از دیوار اتاقم گذشت از محله های قدیمی گذشت و کودکی ام را غمگین کرد. کودک بلند شد و قایق کاغذی اش را بر آب انداخت او جفت را نمی فهمید تنها سوار شد آب ها به آینده می رفتند. همین جا دست بردم به شعر و زمان را مثل نخی نازک بیرون کشیدم از آن دانه های تسبیح ریختند : من ...</description>
<pubDate>Mon, 29 Jul 2013 11:44:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>naaneveshteh</dc:creator>
<guid>naaneveshteh.blogfa.com/post/49</guid>
</item>
</channel>
</rss>
